تبليغاتX
عاشقانه ها ی سرخ من


عاشقانه ها ی سرخ من

بر سر پیمانم،دل نمیکنم از تو _ پرسپولیس ای جانم،دل نمیکنم از تو

 

از همان اول که آمده بود

لب هایش تکان میخورد

اما چیزی نمیگفت

خوب که نگاه میکردم

طرح تمام جاده های یک طرفه

تمام چمدان های بی ایستگاه

روی لب هایش نقش می بست...

گفتم: می مانی؟!

گفت:می مانم...

دست های تو هر جنبنده ای را وادار به ماندن میکنند...!

....

رفت...

با یک خداحافظی تلخ

و من ماه هاست

رو به جاده

دست هایم را در هوا تکان می دهم...!

 

سلامی با طعم لبخندهای اردی بهشتی...

دوستای گلم دلم براتون تنگ شده بود و مثل همیشه ممنونم که برام نظر میذارید و اجازه نمیدید که وبم

متروکه بشه! اوضاع پرسپولیسمون زیاد خوب نیست و راحت بگم دوست ندارم درموردش حرف بزنم!

فقط منتظرم هرچی زودتر این فصل تموم شه...

این آپم چندان به پرسپولیس ربطی نداره و اومدم به حرفایی رو بزنم و برم تا وقتی که یه اتفاق سرخ

منو به هیجان بیاره!

خواستم درمورد نوشته های قبلیم یه توضیحی بدم،سبک نوشتن من طوریه که یه عده از دوستان فکر

کردند که من عاشق شیث هستم و این حرفا! اگه کمی دقت کنید اسم وبلاگ من هست عاشقانه های

سرخ نه عاشقانه های شیث!! من طرفدار شیث بودم و بارها تو نوشته هام تاکید کردم که این فقط یه

دلیل داره،اینکه اون سمج بود و از پرسپولیس نمیرفت! به قول خودمون وفادار بود...حالا این جدا که از

سبک فوتبالش خوشم میاد...نود درصد از دوستان نتی من طرفدار شماره ۱۳هستن و عده ای هم کشته

مرده اش! من برای احساسات این دوستانم احترام قائلم اما...من دیگه طرفدار شیث نیستم.شیث

همون موقع که با بچه بازی مقدمات جدایی خودش از پرسپولیس رو فراهم کرد دوست داشتن منو با

خودش برد...همین که حواسش نبود کافی بود تا من قید هواداریشو بزنم!

حالا شما به من بگید طرفدار دروغین! رفیق نیمه راه! یا هرچی.

مهم نیست من دیگه طرفدارش نیستم اما هنوزم از بازیش و نگاه های خونسردش تو زمین لذت میبرم!

 

پ.ن۱: من اگه دلخور بشم سرت داد نمیزنم،اصن چیزی بهت نمیگم،فقط کمرنگ میشم...کمرنگ...

بعد اگه حواست نباشه محو میشم،یدفعه میذارم میرم!...میبینی این روزها کمرنگم؟!

پ.ن۲: بعضی  آدما تا یه دوره در کنارت هستن و بعد از اون به اعصابت نقل مکان میکنن!!

 

- اصلا تمام جام ها مال شمایی که زور دارید...ما دستمان نمیرسد آقایان! ما دستمان به هیچ جا بند

نیست! آن پرده ها را کنار بزنید! مردم همه چیز را می دانند...استشمام بوی این بی عدالتی مریضمان

کرد...تمام جام ها مال شما،سهم ما ته جدولی ها شوکران!

زهر بهتر از هم ردیف شدن با شماست....بی خیال امتیازها...!

 

مطمئن باش منو داری

حتی تو اوج شکستن

حتی وقتی زخم زبونا

پر پرواز تو بستن...

حتی وقتی چاره ای نیس

میون خواب و بیداری

دلتو بزن به دریا

مطمئن باش منو داری...

یاعلی

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:17 توسط بهناز| |

 

گاهی روحم

تشنه می شود

ترک می خورد

اما تو

ناگهان بگو

دوستم داری!

.

.

.

بهار می شود

باران می بارد...

 

یک روزهایی دلم می خواست بنویسم،آنقدر بنویسم تا کلمات خسته شوند،آن وقت اتاق من پر میشد

از عاشقانه...عاشقانه های پخش و پلا...عاشقانه های خط خطی...

می نشستم وسط بغض هایم،وسط لبخندهایم،یک کوه کاغذ سفید...

همان پیراهن چین دارم که رنگ گلبوسه های تو بود را تن می کردم...به رنگ سرخ آسمانی!

و آن وقت عاشق تر میشدم،عاشق تر از تمام سال هایی که دلبری کردی،عاشق تر از تمام قلب هایی

که برای تو ایستادند،عاشق تر از تمام هرچه زندگی است!

اینجا هنوز خیلی ها نمی دانند "عاشق تر" شدن چیست...چه طمعی ست...آدمها فقط عاشق میشوند

عاشق همدیگر،عاشق خودشان،کارشان،سرزمینشان...بعد یا همان طور می مانند تا دم مرگ! یا از

یادشان میرود،اما تو یکی را می خواستی که نفس بکشد و بزرگ شوی،شعر بگوید و تو بزرگ شوی،

زندگی کند،اصلا بمیرد و تو بزرگ شوی...

این "عاشقانه تر" نوشتن ها؛ هیچ دلیلی ندارد جز اینکه من هنــــــوز نفس می کشم

 و تو بزرگترین عشق این سیاره ای!

 

این اولین سالگرد عاشقانه هاست! بعد از یک عمر عاشقی...

نشسته ام درست وسط یک دنیای کاغذی،لبخند می زنم

به واژه ها...

به رنگ ها...

و می نویسم

پرسپولیسم! تــــــا مــــاورای ابدیـــــــت؛ ایــــنجا برای توســـــت....

 

سلام،امروز یک سال از تأسیس وبلاگم می گذره و تولد ۱۳ محبوب پرسپولیسم هست که به خودش

و هوادارای صبورش(!) تبریک میگم،امیدوارم شیث عزیز یک سال با آرامش و پر از موفقیت در پیش داشته

باشه...از همه ی دوستانی که تو این مدت کنارم بودن تشکر می کنم،اگه حرفی نوشتم که کسی رو

ناراحت کرد به بزرگی خودتون ببخشید.

و یک نکته: امیدوارم تو سال جدید یه عده ی کمی از بازدید کننده ها خلاقیت به خرج بدن و نوشته های

منو کپی نکنن!

 

این هم یه پوستر قشنگ که یه دوست خیلی عزیز زحمتشو کشیده

تقدیم به طرفداران محبوب ترین بازیکن آسیا،داش علی کریمی

روی عکس کلیک کنید

 

یه جهان تازه رو میشه برام

پشت هر ثانیه از جنون تو

تو خودت تمام من شدی و من

خودمم نمی شدم بدون تو...

یاعلی

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 15:15 توسط بهناز| |

 

سلامی به سرخی دلهای مهربونتون

 

این آپ جز تبریک پیوند الشباب و استقلال هیچ ارزش مادی و معنوی دیگه ای نداره!

من احتمالا تا آخر تعطیلات تو فضا سیر می کنم!

تو بازی امروز همه عالــــی بودن...ولی پاس گل شیث و هت تریک ایمون خیلی چسبید.

سال خوبی داشته باشید

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 19:59 توسط بهناز| |

 

« من دشمن تو و عقاید تو هستم اما آماده‌ام در راه آزادی عقیده‌ات جان خود را فدا کنم. »

                                                                                                                          ( ولتر )

 

سلامی به رنگارنگ فرداهای خوب...

نوشتن که دلیل نمیخواد، دل می خواد! (اون دوست داشتن بود؟!) خواستم بگم باید دل و دماغ نوشتن

داشته باشم تا آپ کنم.دوست ندارم مثل بعضی از وبلاگا فقط یه چیزی بنویسم که نوشته باشم!!

دلیل دیر به دیر آپ کردنم همینه! با این حال از همه ی عزیزانی که بهم لطف دارن و کامنت میذارن

ممنونم.امیدوارم لایق این همه محبت باشم.امروز جمعه ۲۶ اسفند بردیم! اونم چه بردنی!

دقیقا وقتی که من از این تیم ناامیدم یه جوری میبریم که تو خوابم نمی دیدم! و بلاعکس...!

امروز بیشتر از همه بخاطر گلزنی ایمون خوشحال شدم و اینکه میشه همچنان بهش امیدوار بود!

به امید یه ۳تایی دیگه مقابل الشباب! یا ۴تایی حتی!

تذکر نوشت: جمله ی اول آپم خطاب به همه ی مخالفانم(آیکون سردار رویانیان!) اما خدمت اون دسته از

افرادی که میان به اسم انتقاد توهین میکنن باید بگم: از کوته فکری شماست که خیال می کنید بخاطر

ترسم کامنت هاتون رو تایید نمی کنم! من فقط نمی خوام فضای وبم به این بحث های پوچ آلوده بشه.

 

- دوستای گلم پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک می گم و این هم یه "بهاریه" تقدیم به دلهای سرخ و

مهربونتون...برای خوندنش دوباره عاشق شو:

 

+ فکر کن من تمام نداشته هایم را اشک بریزم...و ناگاه به تو فکر کنم...عاشق که باشی خوب میفهمی!

عاشق که باشی فقط می توانی بفهمی! حال خوب را...حال بد را...حال شکوفه های شبنم زده ی دم

صبح را...حال مادرت که زندگی ات روی سجاده ی او کلید می خورد! مرگ در دست های رو به آسمانش

ذوب می شود...و فکر کن نداشته های من در یک جفت کتانی نو خلاصه شود برای گز کردن خیابان های

بارانی و فکر کردن به تو...فکر کردن به تو....ناگاه که می زنی به سرم،ناگاه که می بینم "هنوز کودکم!

هنوز دغدغه ی ۷ روز هفته ام سرسپردگی برای توست...سربلندی به پای توست...

مادر نذر می کند برای سبزه هایی که عطر انتظار گرفته اند...برای ماهی هایی که چند روزی ست

هوای خانه را پس می زنند....برای سفره ای که چند سالی ـ قد یک جای خالی،قد یک بغض سنگین ـ

دلتنگ شده است...و من عشق می ورزم به دوست داشتنی های تو...به رویاهای تو....به لبخند های...

سال تمام می شود...هنوز اشک می ریزم...تُنگ تُنگ...و زندگی ام را در چشم های ماهی ها که

می بینم...ناگاه به تو فکر می کنم...! تو کجای شب هایم بودی که یک عمـــــــــر....

تمام آب ها سرخ است...

تمام خواب ها....

سراب ها....

تعبیر شو حقیقت سرخ...تعبیر شو...

این سال که می آید هیچ امیدی از تو عبث نمی شود...هیچ چشمی اشک آلود...هیچ رقیبی همراه...

هیچ هواداری به سردی دنیای تو نمی رسد...تعبیر شو حقیقت سرخ...

 

 

تنها زمان سال که هم خوبه حالت

هم با خودت درگیر حس دردی،عیده

کاری ندارم عید برمیگردی یا نه!!

تو هر زمانِ سال که برگردی عیده...

هفت سین امسال و کنار آینه چیدم

تا لحظه لحظه جای خالیتو ببینم

تقویم امسالم تموم شد،بسه برگرد

تنها محاله پای این سفره بشینم...

یاعلی

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 19:54 توسط بهناز| |

 

« عشق شاید نگاه تو باشد در پس ابری ترین آسمان دنیا...وقتی حالت از هرچه گرمای غیر "آغوش او"

بهم می خورد،عشق شاید هوس یک لبخند باشد به سرخوشی پسرکان توی اتوبوس،عشق شاید

سردی اشکهای تو باشد در مسیر هر روزه ات پشت دنیایی که تمام شیشه هایش را بخار گرفته...

ترس اما قضاوت چشم هایی ست که لبخندهای تو را می بینند و اشک هایت را به ندیدن میزنند...»

این یک وبلاگ عشقی ـ ورزشی(!) است.و من بهناز،همچنان به دلیل نیازهای سایکولوژیک برای دل

خودم و خودت،خواهم نوشت...

- پرده ی اول: بیشتر از دو ماه از روزی که اومدم و خداحافظی کردم میگذره،میدونستم برمیگردم!

میدونستم چون رفتن من نه ربطی به نتایج ضعیف اون ایام پرسپولیس داشت و نه به شوکی که شیث

رضایی بهم وارد کرد! اصلا دلیل فوتبالی نداشت...من تو تمام عمر نوزده ساله ام نوشتم،اون معلم عزیزی

که یه روزی بهم گفت تو آفریده شدی تا بجای اشک ریختن و گلایه کردن بنویسی...بهم نگفت وقتی

اشک های کاغذیم چاره ساز نبود چیکار کنم،نگفت وقتی احساس کردم کم آوردم و دستام جون نداره

چیکار کنم،منم دیگه ننوشتم...نه اینجا نه هیچ جای دیگه حتی دفتر شعرم خالی موند...

این دو ماه به جای تمام عمرم اشک ریختم! اشکایی که حتی صمیمی ترین دوستانم ندیدن...

شوخی که نیست! زندگیم پر از فاجعه بود،لحظه به لحظه...پر از انفجار،پر از جنون،من بودم و یه مغز

ناقص که قدرت تحلیل نداشت و خدایی که کر شده بود! من بودم و یه دنیا التماس...

حالا همه چیز آرومه! آروم که نه...ولی میشه نفس کشید...میشه دعا کرد...همین یعنی زندگی!

پرده ی دوم: "پرسپولیس" قسم اول و آخرم همین اسمه! همین ۳ هجای موزون ۸ حرفی! برای اونی

که بیرون گود نشسته و به دیوونه بازی های من و تو نگاه میکنه،درک عشق به یک تیم فوتبال غیرممکنه

اما تویی که با نفسات عطر گلسرخ رو منتشر میکنی و زمزمه ی شب و روزت این تیمه،میفهمی یعنی

چی وقتی میگم سه گل اون ده دقیقه ی افسانه ای،واسه یه عمر عشق بازی من کافیه...

تبریک! نه فقط بخاطر برد دربی که بعد از اون نتایج خیلی خوبی نگرفتیم...تبریک،بخاطر احساست

و اون قلب دریاییت که دلیل تپیدن و ایستادنش سرخ ترین عشق دنیاست...

تبریک به همه ی "قاسم" های ایران زمین...

پرده ی آخر: ممنون از همه ی دوستانی که کنارم نبودند اما به یادم بودند...اما خوشحال میشم اگه یه

عده در مورد رفتار من قضاوت نکنند...من بخاطر شخص خاصی پرسپولیسی نشدم حالا هم هیچ چیز و

هیچ کسی نمیتونه منو از عشقم دور کنه...خاصیت هواداری همینه.

شاید ندانی

گاه گاه به یادت می افتم

گاه گاه دلتنگت می شوم

گاه گاه که بودنت کمرنگ می شود

دلواپست می شوم

و این گاه گاه به همیشه ی این روزهایم

تبدیل می شود...

یاعلی

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:40 توسط بهناز| |

 

سلام،طبق معمول کلی حرف ناگفته دارم که نمیدونم چجوری از لا به لای ذهن آشفته م

جمعشون کنم...! حدودا ۹ ماهی از افتتاح وبلاگم میگذره...از سال ۸۷ وبلاگ نویسی رو شروع

کردم ولی هیچ وقت یه وب پرسپولیسی نداشتم نمیدونم چرا...ولی فروردین امسال اتفاقاتی

که منو مجاب کرد تا بیام اینجا و واسه پرسپولیسم بنویسم...روزهای خوبی نبود! دقیقا

«همه چیز» برعکس چیزی که میخواستم اتفاق افتاد! اولین پست وبلاگم تو نبودن شیث

بود و اوضاع پرسپولیس هم از اون موقع نه تنها بهتر نشد بدترم شد! اما هیچ وقت فکر

نمیکردم این وبلاگ باعث شه کلی دوست خوب پیدا کنم...دوستانی که الان رابطه ام باهاشون

خیلی صمیمی شده...از این بابت بی نهایت خوشحالم.

این هم آخرین عاشقانه ی من در عاشقانه ترین فصل سال:

تقدیم به چشمهای شمالی ات...

- سلام آقای شیث رضایی...۱۳ محبوب...کاپیتان تا ابد سرخ...سلام! نترس،نمیخواهم گلایه کنم

...اصلا گلایه به چه کار تو می آید وقتی همیشه دنیا را از دریچه ی چشمهای خودت میبینی...

حالا هرچقدر برایت بال بال بزنم نه تو برمیگردی نه روزهای رنگین کمانی ام...

گاهی درد به عصب که میرسد،فقط میخواهی آرامش کنی،فرقی ندارد با مسکن یا کوبیدن به

دیوار! میدانم درد کلافه ات کرده...دیگر برایت فرقی ندارد که یک نفر بخاطرت زجه میزند یا

هیچ کس عین خیالش نیست...تو نه اشکهای مرا میبینی نه دستهای لرزان پسری را که

پیراهنش به نام تو مزین بود...یادم نمیرود اخمهای تو را و لبخند ناگهانی ات بعد از دیدن آن

همه احساس...آقای شیث! دوست داشتن من نه جرقه ی اولین نگاه بود...نه دلبستگی

کودکانه! دوست داشتن من عادت بود...عادت...خرده نگیر! کیست که نداند برای من،ترک

عشق آسان تر از ترک عادت است...من شیفته ی لجبازی ات بودم! لجبازی تو در ماندن...

نرفتن...تنها دلیل دوست داشتنم بود و تو هنوز همانی! شک ندارم که گاهی دلت برای دلم

تنگ میشود...میدانی که دل من همان «پرسپولیس» است...

تمام آن ۶ ماهی که تو در خانه بودی و من از ترس رفتنت شبانه اشک ریختم...تمام آن روزها

که قلم به دست از تو نوشتم،از صبوری و عشقت...تلاش من برای داشتنت بود و تو! چه ساده

با یک اشتباه بودنت را از من گرفتی...اینجای قصه نه تقصیر من است نه تقصیر دستهایی که

برای رفتنت به دعا نشسته بودند و حالا به رقص درآمده اند....

تقصیر توست...حالا تو می روی به هلند یا هر قبرستان دیگری! نمیدانم...تو به فوتبال و عشق

و حالت ادامه میدهی...شاید گاه گاهی دلت برایم تنگ شود اما...تو ادامه می دهی...ومن

میمانم و دست و پا زدن در خاطرات پسری با پیراهن سرخ...من میمانم و درد کشیدنِ لحظه

لحظه ی ندیدنت در کنار پرسپولیس...

با خودم عهد بستم اگر یک مدت طولانی محروم شدی،هرگز نبخشمت...سر عهدم هستم اما

                       هنوز هوایت در حوالی ام پرسه میزند...هنوز هوایت با من است...

                                                        ۱۳ محبوب خیره سر!

 

* آقای کمیته انضباطی! من اگر جای تو بودم شبها کابوس غرق شدن می دیدم...!

پس این اشک هایی که ریخته شد کجای زندگی ات را گرفت بی انصاف؟!

 

پ.ن۱: دفعه ی پیش اومدم خداحافظی کردم،داداشم خواست که برگردم ولی این دفعه دیگه

جدی جدی رفتم...حلالم کنید!

پ.ن۲: نگران من نباشید،من هنوز همون دختری هستم که خونسردیش اعصاب همه رو بهم

میریزه،حالم خوبه،خیلی که دلم بگیره(یواشکی) گریه می کنم!

پ.ن۳: دروغ گفتم حالم خوب نیست!

پ.ن۴: فقط عشق است تیم سرخم....مواظب خودتون باشد.

شاعر که شدم

می آیم کنار کوچه های کبوتر

تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می کنم و می روم

شاعر که شدم

مشق شب های تمام کودکان جهان را می نویسم

دیگر چه فرق می کند که معلمی چوب به دست

به یکنواختی خطوط مشق های شبانه شک بدارد

شاعر که شدم آرزو می کنم

آهنگ صدای پای تو را بشنوم

شاید رویای خیس کودکی مان تعبیر شد...

یاعلی

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 18:24 توسط بهناز| |

 

هنوز خیابان های این شهر

پیاده می شوند در افکارم

وقتی من مسیر هر روزه ام را

به تو فکر می کنم

به تو فکر می کنم

به تو....

و از برخوردهای ناگهانِ خیابانی:

"حواست کجاست بانو؟"

به تو می رسم...

و تو هنوز

بارانی ترین اتفاق پاییزی

میان پرسه زدن

با دستهای بدون جیب...

سلامی به سرخی دلهای مهربونتون...روزهای عجیبیه،بین زمین و هوا معلقیم...

حکم کمیته انضباطی رو اعلام نمیکنن ولی من خیلی از این تأخیر ناراضی نیستم!

به هر حال این حکم هر چی باشه قراره منو از شیث جدا کنه،چه ۶ ماه...چه یک سال...

بازی با سپاهان هم قرار بود فردا برگزار شه،گذاشتن شنبه که من کلاس دارم!

دلم واسه پرسپولیس تنگ شده،هوس کردم یه دل سیر نگاش کنم ولی...

عذابم میده این جای خالی...

دعا کنید این روزها زودتر تموم شه...

یه جوری دلم تنگ میشه برات

محاله بتونی تصـــــــــور کنی

گمونم نمیتونی حتی خودت

جای خالیتو تو دلم پُـــــر کنی

یاعلی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 14:37 توسط بهناز| |

ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان ز من بستانید ، بی درنگ
یا پا فراتر نهید و خدا را خبر کنید...

سلام خاطره! سلام زیبا! خواستم دستهایم را پشت اشکهایم پنهان کنم...خواستم ننویسم

این همه بغض را...اما مگر میشود؟به تو بگویند ت...ن...ها...؟من اینجا باشم،نفس بکشم...

به سختی اما زنده باشم...به تو بگویند...تتتت..ت...ن...ها؟مگر نمیدانند «تو» خود طلوعی!

خود خورشید روی خط افق...خود دریا! بی ساحل! خیره سر!...حالا آمده ای «موج شکن»

میخواهی؟نه زیبا...تو آرام نمیشوی،گاهی مرا سوار موج میکردی به اوج می بردی...

گاهی مرا پرت می کردی به اعماق دلت!تو آرام نمی شوی...و من چقدر دوست داشتم این

جنون های آنی را ! ۸ سال گذشت...چه نبردی بود میان سرخوشی ها و دلخوشی هایم!

تو آمدی از تمام دلخوشی های کودکانه ام دفاع کردی...مغرور...بی فکر...مجنون...

هیــــــــچ کس...نه بگذار درست بگویم هیـــــــییییییییـــــــــچ کس شبیه تو نیست!

و من چقدر دوست داشتم این تفاوت های آنی را....

با تمام شیطنت های بی حد و مرزت...«تو سرخ بودی» و این همان جمله ایست که «من»

تا همیشه ی بودن، تسبیح میزنمش...تو سرخ هستی...میمانی....دریـــا...امـــــا سرخ!

امروز همان روزیست که هیچ وقت حتی فکرش از حوالی ذهنم عبور نمی کرد...

تو اینجا بودی...کنار خودم...در  همین خانه ای که سندش به نام عشق است...خانه ی سرخ...

بارها در خانه را باز گذاشتند...تو نرفتی! بیرونت کردند...تو نشستی همان گوشه...نرفتی!

و من...یادت هست...؟چه شبهایی که برایت اشک ریختم.ناسزا شنیدم و دلم گرم بود که تو

آنجایی! بیرون خانه...پشت در....

تو به ساده ترین شکل ممکن اشکم را در آوردی...با یک شوخی...یک غفلت...

و من چقدر دوست دارمت هنوز...و من چقدر دوست دارمت هنوز...!!!

(من از تو دل نمي بُرم اگر چه از تو دلخورم...)

و این تنهایی مبهم که حرفش را می زنند...دروغ است زیبا...دروغ...

این جماعت بی ریشه...که پشت نام تو به رقص درآمده اند و دستهای آلوده شان دل

دریایی ات را نشانه رفته است...هیچ جای این دنیا نیستند و در هیچ جای «انسانیت»

دیده نمی شوند...تو  اشتباه کردی اما...گناه نکردی...

گناه یعنی چشمهای خیس من...

گناه یعنی چشمهای خیس تو...

گناه یعنی بی عدالتی...

بی وجدانی...بی اعتمادی...

گناه یعنی دل تنگ تو برای پیراهن سرخ...

گناه یعنی ترس من از فردایی که .....«مرگ می ارزد به جای خالی تو»

 

تنها ؟....نه زیبا....حتی اگر خدا بنشیند و این روزهایت را فقط نگاه

کند...من و هزار منِ دیگر...برای دیدنت درد می کشیم....

 

 

پ.ن۱: از دوستانی که بهم محبت داشتن و تو این چند وقته نگرانم بودن ممنونم.

پ.ن۲: نظرات شما معرف شخصیت شماست! اینکه تو خصوصی بد و بیراه میگید حتما از

چیزی که هستید خجالت میکشید.

پ.ن۳: نمی دونم چند روز گذشت...نمی دونم چند روز مونده...به نظر شما آخرش چی میشه؟

یه وقتایی دیگه حسش نیست غصه بخوری...رسماً غصه تو رو می خوره....

یا علی

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 15:20 توسط بهناز| |

 

سلام

قرار بود حالمون خوب باشه،قرار بود مثل قدیما دوباره بخندیم ولی نشد...نذاشتن...

بخاطر بی عقلی دو نفر...

همه چیز از یه شوخی احمقانه شروع شد...

بعد از گل اول بازی با داماش، نصرتی یه کاری با شیث میکنه و همین موضوع باعث میشه بین

دو نیمه بازیکنا مخصوصا نورمحمدی سر به سر شیث بذارن،شیث هم جوگیر میشه و بعد از

گل دوم تلافیشو سر نورمحمدی درمیاره!!به همین راحتی داغدارمون کردن...

پرسپولیس بی دفاع شد و بازیکن محبوبم که یک فصل بی حاشیه رو داشت سپری میکرد

و کلی آرزو واسش داشتم،در خطر محرومیت سنگین قرار گرفته...مادام العمر یا دوساله...

نمیدونم...شایدم چند ماهه...ولی شیث تو یه لحظه فوتبال خودشو تباه کرد.

هرچقدرم از دستش شاکی باشم تحمل نبودنش تو فوتبالو ندارم...

لابد اگه شیثو از فوتبال محو کنند تموم زشتی های جامعه اصلاح میشه!!

با نابودی امثال مجتبی محرمی چی نصیبتون شد؟چه بلایی سر مجتبی اومد...؟

به خدا هنوزم فکر میکنم دارم خواب می بینم و این یه کابوسه...

تسویه حساب من با شیث بمونه برای بعد،فعلا فقط دعا میکنم و گریه...

 

پ.ن: ببخشید که جواب نظراتتون رو ندادم،فعلا مغزم کار نمیکنه! این وبلاگ موقتا و یا شاید

برای همیشه به روز نمیشه،تا وقتی که از این شوک دربیام...

مواظب خودتون باشید.

 

نمیدانم انتـــــــــهای این روزهای لعنتــــــــی کجاست

اما می دانم از انتــــهای من رد شده...!

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 14:30 توسط بهناز| |

 

سلام

"بردیم..."این بهترین اس ام اسی بود که تو این یه ماه اخیر برام فرستادن!

درحالی که از همه طرف موج منفی میدادن پرسپولیسم برد تا بهم ثابت شه خدا

با همه ی دلخوریش نسبت بهم، هنوزم دوستم داره!

من از صبح تا غروب دانشگاه بودم و نتونستم بازی رو ببینم ولی طبق عادتم یکی از کلاسامو

پیچوندم!حتی اتفاقاتی افتاد که تا خود سردار جنگل رفتم! ولی بازی رو ندیدم و از شانس بدم

رادیوم خراب شد...

ولی این برد تقدیم به همه ی هواداران رشتی پرسپولیس که روز جمعه به عشق تیمشون

۴ساعت زیر بارون منتظر موندن...

البته شنیدم هواداران داماش به مازیار و شیث توهین کردن،این برد رو به اونا هم تقدیم میکنم!

پ.ن۱:یه مشکل شخصی واسم پیش اومده...تو رو خدا دعا کنید!

پ.ن۲: داداش! تو چرا انقدر مهربونی؟!بعد از دیدنت بیشتر از همیشه دوستت دارم.زنده باد ۱۳

عکس-مستند مردان پایتخت

 

به امید روزهای خوب

یاعلی

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 21:51 توسط بهناز| |


Design By : Night Skin